X
آناهید ... ایزدبانوی آبها
آناهید عزیز با اومدنت دنیای ما قشنگ تر شد

روز چهارشنبه، 24 مهرماه 92 مصادف با عید قربان تولد مامانی بود و رفتیم خونه مامانی و دایی بابا هم اومده بود و آناهید هم کلی شمع کیک تولد مامانی رو فوت کرد ... تازه داری میفهمی تولد یعنی چی و ذوق میکنی . تولد یکسالگی خودت رو که به نظرم چیزی متوجه نشده بودی ولی الان کم کم داره از تولد خوشت میاد ... راستی مامانی با خانمهای همسایه و دوستاش هم دوشنبه آینده قراره برن استانبول و وقتی برگرده بریم رشت عروسی کاوه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:57 بعد از ظهر | سه شنبه 10 تير 1393 توسط مامان آناهید

دوشنبه 1 مهرماه 92 بود که من و آناهید دو تایی دراز کشیده بودیم و داشتیم شعر "حسنی نگو نه دسته گل" رو تو موبایلم می دیدیم که یهو آناهید به طور کاملا خودجوش برگشت و لپ مامان رو یه بوس آبدار با صدا کرد و من کلی ذوق زده شدم زنگ زدم مامانی بیاد و اون هم ببینه راستی مامانی اینا دارن میرن رشت مسافرت ولی ما به خاطر بابا که جلسه داره نتونستیم بریم ولی خیلی دلم هوای مسافرت کرده آخرین سفرمون 28 اردیبهشت بود که مامان جون و باباجون هم باهامون اومده بودن



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:56 بعد از ظهر | سه شنبه 10 تير 1393 توسط مامان آناهید

پنجشنبه 7 شهریور ماه بعد از عملت برای اولین بار رفتیم خونه مامان جون دایی برات یه خونه چادری خریده بود خیلی ازش خوشت اومده بود و میرفتی تو خونه ات کتابات رو میخوندی مامان جون هم برات یه چادر نماز دوخته که سرت میکنی و خیلی شیرین ادای نماز خوندن در میاری بدشم از پله های خونه مامان جون رفتی بالا

 

همه اون دندونات که قبلا سرشون متورم شده بود دراومدن و تا پایان شهریور ماشالله 12 تا دندون داری ...

پنجشنبه 28 شهریور هم رفتیم خونه دایی ایرج و موقع برگشتن هم عروسک ببعی مینا رو با خودت برداشتی آوردی و تو ماشین هم خوابت برده بود با ببعی تو بغلت تا نیمه های شب هم همینطور بغلت بود تا بالاخره ولش کردی.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:55 بعد از ظهر | سه شنبه 10 تير 1393 توسط مامان آناهید

عسل مامان بالاخره روز 10 مرداد 92 در سن یک سال و یکماه و 10 روزگی رسما راه افتاد و کلی ازت فیلم گرفتیم ... جالبه که همش دوست داره یه چیزی دستش بگیره و راه بره، دست خالی نمیشه مثلا تو همون فیلم راه افتادنش کیف سی دی رو گرفته دستش و راه میره

29 مرداد هم برای چکاپ چشم هات بعد از یکسالگی از کلینیک فوق تخصصی نور وقت گرفته بودم ولی بعدش فهمیدم واقعا برای یه چکاپ ساده لازم نبود اینهمه حساس باشم یه دکتر معمولی هم میتونس همون کار رو انجام بده .... از دندونات هم بگم که 3 تا بالا و 4 تا پایین دراومده ولی دندونهای کرسی بالا و پایین متورم شده و انشالله به زودی در میاد



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:54 بعد از ظهر | سه شنبه 10 تير 1393 توسط مامان آناهید

بازم مدرسه ام دیر شد ..... اونقدر مطلب ننوشته دارم که اگر بخوام همه رو با جزئیات بگم میشه سنگ بزرگ و از قدیم هم گفتند سنگ بزرگ نشانه نزدن است اینه که من سعی میکنم قورباغه ام رو کوچیکش کنم تا بتونم قورتش بدم ... آخرین مطلبم قبل از این مربوط به تولد دسته جمعی یکسالگی بود که 7 تیر 92 برگزار شد ولی من مطلبش رو تو بهمن ماه نوشتم و الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم آناهیدم دو سال و یک ماه و 10 روزشه .... بازم تولد دسته جمعی دو سالگی گرفتیم امسال 6 تیر که قول میدم بنویسم در موردش .... اما اول باید مطالب مهم سال گذشته رو بنویسم در چند پست آینده ....

القصه ....

بعد از عمل آناهید یک هفته مرخصی گرفتم تا پیش آناهید بمونم و قرار بود از روز شنبه 5 مرداد فرزانه خانم برگرده سرکارش و چون بعد از مدتها میخواست برگرده و پیش آناهید بمونه خواستم روز اول من هم خونه باشم تا آناهید کم کم دوباره عادت کنه و روز یکشنبه دوباره برگشتم سر کار و بالاخره بعد از 8 سال قراردادم هم درست شد و رسمی شدم J تا 10 مرداد که سن آناهید یک سال و یک ماه و اندی هست 6 تا دندون داره 2 تا بالا و 4 تا پایین البته دندونهای نیش بالا هم به زودی در خواهند آمد... آناهید مامان هنوز هم راه نمیره ..... ولی شیرین کاریهاش موقعی که من کتلت درست میکنم ادای منو درمیاره و یا وقتی دستم رو به قابلمه برنج میزنم اونم دقیقا کار منو تکرار میکنه .



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:39 بعد از ظهر | سه شنبه 10 تير 1393 توسط مامان آناهید

مقدمه : وقتی بعد مدتها دوباره خواستم وبلاگ رو به روز کنم از بس تو فکر و درگیر جریان قلب آناهید بودم که تولد دسته جمعی رو یادم رفته بود اینه که الان تازه دارم مینویسم ... ههههه خجالت

روز پنجشنبه 7 تیرماه قرار بود یه تولد دسته جمعی برای نی نی های متولد تیر و خرداد 91 (تیرداد 91) تو هپی هاوس بگیریم و برای هماهنگی هاش خاله های نی نی سایتی (مخصوصا مامان سارا) خیلی زحمت کشیده بودند ما هم تا آخرین لحظه بالاخره نمیدونستیم میریم یا نه تا اینکه همون روز یهو من تصمیم گرفتم که تنبلی نکنم و با هم بریم جشن تولد،  البته آناهید خانم خوابیده بود و تا بیدار بشه و ما حاضر بشیم و بعدش بریم و محلش رو پیدا کنیم طول کشید و ما به جشن دیر رسیدیم و عکس دسته جمعی رو از دست دادیم ... خلاصه من و آناهید و مامانی رفتیم جشن کمی شلوغ بود ولی خوش گذشت از این جهت که دوستای نی نی سایتی رو که خیلی ها زحمت کشیده بودند و از شهرستان اومده بودند رو دیدیم ... اینم بگم که تا کنون هنوز نرفتم عکسایی که تو هپی هاوس ازمون گرفتند رو بگیرم و اصلا نمیدونم عکسی هست یا نه حالا به یکی از خاله های نی نی سایتی که خونشون نزدیکه زحمت دادم که اگه وقت کرد بره و یه پرس و جویی بکنه خدا کنه که بتونه عکسها رو بگیره چون عکسای خودم اصلا جالب نشدن ... میگین نه ؟؟؟ اینم مدرکش : ....

من و آناهید و کیک تولد

مثلا عکس دسته جمعی که آناهید گریانه

اینم مثلا عکس دسته جمعیه که آناهید ترسیده و زده زیر گریه تو عکس فقط این دوستای آناهید رو تونستم شناسایی کنم، لیلی، سارا، آرنیکا و ژوان

فرار به حیاط برای آروم کردن آناهید با وسایل بازی

اینجا هم بعد گریه آناهید به سمت حیاط فرار کردیم تا بلکه آناهید خانم کمی بازی کنه و آروم بشه

بازی

آرنیکای خاله آتنا از شاهرود-سارای خاله فاطمه و آناهید مامانی از تهران

آرنیکای خاله آتنا از شاهرود-سارای خاله فاطمه و آناهید مامانی از تهران

عکس دسته جمعی فوتوشاپی

اینهم یه عکس دسته جمعی که ما خودمان را به طرز ماهرانه ای (؟) در آن جاسازی کردیم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:38 بعد از ظهر | سه شنبه 8 بهمن 1392 توسط مامان آناهید

روز شنبه 29 تیر 92 یکی از بدترین و سخت ترین روزهای زندگی من بود ساعت 2 بعد از ظهر آناهید رو بردیم بیمارستان و کارهای پذیرش رو انجام دادیم و رفتیم بخش کودکان ... اتاقهای بخش کودکان خصوصی نداشت و توی اتاق آناهید پسر یکی از کارکنان بیمارستان بستری بود که بینی اش تو تصادف شکسته بود و بعد از ظهر مرخص شد و کسی دیگه تو اتاق آناهید نیومد و عملا اتاق آناهید شد خصوصی ... آناهید هم لباسهای بیمارستان رو پوشید و خیلی بانمک شده بود قلب گریه

آناهید با لباس بیمارستان

 

ما تا بعد از ظهر با مامانی و بابا تو بیمارستان بودیم و هنوز کاری انجام نداده بودند و من مدام تو این فکر بودم که چرا باید یه روز زودتر میومدیم که بعد علتش رو فهمیدم ... عصر که شد گفتند باید آناهید رو ببرن ازش رگ بگیرن و من رو تو اتاق راه ندادند، شاید 10 دقیقه یا یک ربع بود که 4،5 نفری داشتند تلاش میکردند رگ آناهید رو بگیرن و نمیتونستند و تمام این مدت هم آناهید داشت به شدت جیغ میزد و گریه میکرد واقعا دلم داشت کباب میشد مامانی که بغض کرده بود و چشماش پر اشک ولی میخواست جلوی ما گریه نکنه و من دیدم داره دیگه از حال میره به امیر گفتم مامانت رو از جلوی در اتاق ببر اونور که صدای گریه آناهید رو نشنوه. یه بار هم رفتم تو اتاق دیدم بابا یه گوشه نشسته و مخفیانه داره گریه میکنه بغض سنگینی داشت و میخواست مخفی کنه ... نمیدونم چرا تو اون لحظات من به خودم مسلط بودم و اصلا گریه نکردم و بغضی نداشتم شاید کمک خدا بوده که من بتونم قوی باشم و از پس اون روزها بربیام..  خلاصه بعد از مدت طولانی بالاخره من رو راه دادن تو اتاق بمیرم برای آناهید از بس جیغ زده بود دیگه نفس نداشت گریه کنه صورتش قرمز، غرق در عرق، دست و پاش یخ یخ بالاخره اون دقایق لعنتی تموم شد و رگ آناهید رو گرفتند و من آناهید رو آوردم تو اتاق هیچوقت اون صحنه و اون چهره اش که مظلومانه و بی رمق اشک میریخت رو فراموش نمکینم اومدیم و اتاق و بهش شیر دادم خیلی دلم براش سوخت  بهم پناه آورده بود و خودش رو به من چسبونده بود و هق هق میزد و شیر میخورد بعد از اینکه کمی آروم شد به محض اینکه چشمش به آنژیوکدش افتاد ترسید و زد زیر گریه دیدم چاره ای ندارم دور دست آناهید رو با دستمال کاغذی پوشوندم و از پرستارها چسب گرفتم و محکمش کردم و دیگه آناهید چشمش بهش نیفتاد و آروم شد، حدود ساعت 7 بود که دیگه گفتن سایر همراه ها باید از اتاق خارج بشن در اون موقع بود که من دلم گرفت که دست تنها چیکار کنم ولی چیزی هم نگفتم چون فکر میکردم فایده ای نداره که یهو مامانی گفت بذار برم از پرستاری سوال کنم ببینم میشه یه همراه اضافه بمونه و در عین ناباوری قبول کردند با پرداخت هزینه اضافه همراه دوم هم بمونه و من واقعا خوشحال و دلگرم شدم از بودن مامانی در کنارمون و واقعا هم کمک بزرگی کرد چون آناهید خانم پوشکش و خراب کرده بود و من اگر تنها بودم نمیتونستم کاری کنم چون تمام لباسهای آناهید کثیف شده بود. اون شب به آناهید سرم وصل کردند و ما تا صبح از استرس نتونستیم بخوابیم دائم دلهره این رو داشتیم که آناهید از تخت بیفته چون بیدار میشد و میخواست بلند بشه و نرده های تخت هم اون قدری بلند نبود که ما مطمئن باشیم من و مامانی نوبتی بیدار بودیم که عملا فکر کنم تا صبح هیچکدوممون نخوابیدیم ... خانم پرستار گفت که از ساعت 3 صبح به بعد دیگه نباید به آناهید شیر بدم و باید ناشتا باشه و من واقعا نمیدونستم چطور میتونم چون همیشه آناهید تا صبح چندین بار بیدار میشد و شیر میخورد و تنها با خوردن شیر میخوابید ... بازهم خدا کمکمون کرد و در عین ناباوری که هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد آناهید از 3 به بعد دیگه بیدار نشد تا حدودای ساعت 6 یا 7 بود که بیدار شد و من براش کلیپ حسنی رو گذاشتم و با همون ساکت شد ... خدا رو شکر .... 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:10 بعد از ظهر | جمعه 1 آذر 1392 توسط مامان آناهید

مامان جون هر سال به یه بهانه افطاری میداد و امسال تقریبا از دادن افطاری منصرف شده بود چون واقعا خسته میشد ولی با این جریانی که برای آناهید پیش اومد مامان جون بازم نذر کرد که برای آناهید افطاری بده و من و آناهید و مامانی رفتیم خونه مامان جون و دستش واقعا درد نکنه خیلی سنگ تموم گذاشته بود و من یاد افطاری پارسال افتادم که آناهید کوچولو بود و هنوز کولیک ها و دل درد های بعد از ظهرش بود و موقع افطاری تو اونهمه سر و صدا و شلوغی تو پشه بندش توی اتاق خوابیده بود ... چقدر زود میگذره واقعا ... ...

افطاری

کوکو

کوفته بادمجون

حلوا و...

آش رشته

البته در این میان روز چهارشنبه 26 تیر 92 هم آناهید رو بردم مرکز بهداشت سمنگان واسه تست بینایی سنجی که خدا رو شکر موردی نبود .... آناهید هنوز راه نیفتاده بود و تو مرکز بهداشت بعضی بچه ها بودن که راه میرفتن و من هم دلم میخواست آناهید زودتر راه بیفته خیال باطل



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:55 بعد از ظهر | جمعه 1 آذر 1392 توسط مامان آناهید

صبح یکشنبه زود بابا اومد برای امضای رضایت عمل و قرار شد بریم به سمت اتاق عمل ... لباسای اتاق عمل رو با یه ترفندی بهت پوشوندم نمیذاشتی و من برای اینکه گولت بزنم گفتم ببین چه لباسای نازیه رنگ لباس عروسکته ... صورتیه و با هزار تا کلک لباسا رو تنت کردیم و چقدر هم ناز شده بودی بمیرم برات

آناهید با لباس اتاق عمل

حالا خانم پرستار قانون مندیش گل کرده بود و اصرار که باید آناهید رو روی برانکارد ببریم و به محض اینکه آناهید رو میذاشتیم روی برانکارد دوباره گریه میکرد بچه ترسیده بود اصلا نمیذاشت روی تخت بخوابونیمش خلاصه با اصرار و التماس خانم پرستار راضی شد که آناهید بغل من بمونه رسیدیم جلوی اتاق آنژیوگرافی دم در باز خواستند آناهید رو از من بگیرند که بازهم به طرز وحشتناکی داشت گریه میکرد و واقعا از ترس میلرزید بازهم به دکتر بیهوش التماس کردم که بگذارید من با آناهید تا لحظه آخر قبل از بیهوش باشم و این بچه به اندازه کافی زجر کشیده و خدا خیرشون بده دکتر رزاقی دکتر بیهوشی موافقت کردند و من همونطور که آناهید تو بغلم بود رفتم جلوی اتاق عمل و داروی بیهوشی رو بهت تزریق کردن و دکتر گفت مراقب گردنت باشم چون بیهوش که بشی گردنت میفته قبلش هم واسه اینکه حواست رو پرت کنیم بهت میگفتم گربه کو؟ (آخه عاشق گربه هستی) و یکی از اون خانمای پرستار صدای گربه در میاورد و تو داشتی دنبال صدا میگشتی و اونها هم کلی خندیدن بعد آناهید کم کم بیهوش شد و سرش رو گذاشت رو شونه من و من خودم بردم آناهید رو گذاشتم روی تخت و بعد دیگه به من گفتند که برم بیرون اومدم بیرون دیدم عمه و دایی بابا هم اومدن به همراه مامانی و بابا پشت در اتاق عمل منتظر شدیم تو این فاصله دائم در حال دعا بودیم و عمه هم سوره یس میخوند بالاخره انتظار به پایان رسید و ساعت حدودا 9 بود که عمل تموم شد و من رو صدا کردند داخل که تو ریکاوری پیش آناهید باشم تا به هوش بیاد قربون اون قیافه معصومت برم زیر پتو بیهوش بودی دستت از زیر پتو اومده بیرون و یخ یخ بود هوای اونجا خنک بود بمیرم برات با دستام دستای کوچولوت رو گرفتم و گرمشون کردم و بعد گذاشتم زیر پتو

بعد از عمل

 

نمیدونم چرا یهو یاد بابایی افتادم که بیرونه و نمیتونه ببیندت و دلش میخواد تو ورو ببینه این بود که بهش اس ام اس دادم که الان ازت عکس میگیرم و بیا پشت در تا برات بلوتوث کنم تا اونجا خلوت شد و من تنها بودم با تو سریع عکس گرفتم و برای بابا فرستادم تا ببیندت ...

بعد از عمل

بالاخره آناهید 10:30 به هوش اومد و تو این فاصله دکتر میری و متخصص بیهوشی چند بار اومدن و به من توصیه های لازم رو کردند بعد آناهید منتقل شد به ICU و تو اونجا یه دختر هم بود که 10 ساله بود و عمل قلب باز کرده بود و طفلک خیلی بیتابی میکرد اون شب هم سخت گذشت اولش فکر نمیکردم بذارن بمونم تو ICU ولی خدا رو شکر اجازه دادند و من پیشت موندم همون موقع هم فرزانه جون (پرستارت) اومده بود بیمارستان و خیلی تلاش کرد که ببیندت و کلی هم گریه کرده بود ولی اجازه ملاقات تو آی سی یو نمیدادن و من پیشت بودم عصری خانم دکتر ویزیت کرد و مجددا عکس از قفسه سینه گرفتند ... عصری کمی آب بهت دادم و بعد شب گفتند میتونی سوپ سبک بخوری که همه رو بعدش بالا آوردی و فقط از شیر من میخوردی و من مجبور بودم تمام وقت تو رو تو بغلم بگردونم با سرم آویزون بهت از طرفی نمیشد خیلی از دستگاهها جدا باشی چون می بایست وضعیتت رو چک میکردند ....

آناهید تو آی سی یو

خیلی سخت بود اگه بخوام با جزئیات بنویسم حالاحالاها باید بگم ... برات اسباب بازی هم برده بودم و کتاب .... مثل همیشه به کتابت بیشر علاقه نشون میدادی و من برات کتاب علوم میخوندم خنده قربونت برم عاشق کتاب علوم اول دبستان هستی چون عکس زیاد داره خوشت میاد ... همه تعجب میکردن که بچه 1 ساله داره کتاب علوم اول دبستان رو اینطور با علاقه گوش میده جالبه که تخت بغلیت که دختربچه 10 ساله بود داشت کتاب سیندرلا میخوند تو یه فسقلی داشتی کتاب علوم میخوندی ... همه پرستارا عاشق شیرین کاریهات و و مظلومیت عسل مامان شده بودند ....نیمه شب متوجه شدم تب کردی و به پرستارها گفتم و بهت دارو زدند البته قبلش کلی راه بردم و پاشویت کردم خلاصه که شب سختی بود اما بالاخره صبح دوشنبه رسید و منتظر اومدن دکتر شدیم و بعد از ویزیت اجازه مرخصی دادن و من خوشحال بودم که بالاخره میریم خونه کارای ترخیص انجام شد و ما از اون سختی فرار کردیم ... تو طبقه همکف بیمارستان یه اسباب بازی فروشی بود و از اونجا یه پلنگ صورتی هم برات خریدیم و  به سمت خونه حرکت کردیم سر راه هم جلوی شهروند بیهقی پدر منتظر ما بود و سوار ماشین شد و آناهید رو دید و خیلی خوشحال بود که بالاخره این روزها گذشت ... وقتی اومدی خونه اونقدر ذوق کردی که نگو مخصوصا از دیدن اسباب بازیهات به وجد اومدی بودی .... این هم یه عکس از اولین روزهای بعد عمل تو رورئک نشستی و داری بازی میکنی

روزهای بعد از عمل

 

یه خلاصه شرح از حالت (تا پایان تیر ماه ) ... یک سال و یکماهه هستی اما هنوز راه نمیری ... فقط سوپ میخوری و پلو نمیخوری میوه هم پوره سیب و موز و گلابی ... صبحانه هم حریره و عدسی بعضی وقتا به ندرت املت ... ماست خیلی نمیخوری .... قطره آد 25 تا و آهن هم 20 تا که باید از این بعد به خاطر عملت 30 قطره بخوری تا حدود 1 ماه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:57 قبل از ظهر | جمعه 1 آذر 1392 توسط مامان آناهید

آخرین باری که رفتیم پیش دکتر میری ، حدودا 7 ماهت بود و قرار بود به دلیل وجود یه نشتی توی رگ قلبت تا 1 سالگی صبر کنیم و دکتر به ما گفت که احتمالا هم این رگ بسته میشه و مشکلی نخواهد بود ....

قبل از تولدت پیش خودم تصور میکردم مثل هفت خان رستم چندین مرحله سخت دارم که باید پشت سر بذارم و خیالم راحت بشه 1- تولد 2- واکسن 1 سالگی 3 – وضعیت قلبت 4- چکاپ چشم پزشکی ..... اما اون موقع نمیدونستم که در برابر مورد سوم بقیه اصلا خان نیستند.

بعد از تولدت در اولین فرصت از دکتر میری وقت گرفتم که البته یکی دو روز وقتت تغییر کرد و من و بابا تو رو روز سه شنبه 11 تیر 92 بردیم پیش دکتر میری، مامانی کاری براش پیش اومد و نتونست بیاد و ما رفتیم پیش دکتر و اکو انجام داد و متاسفانه به ما گفت که اون نشتی رگ بسته نشده و دیگه به طور طبیعی بسته نخواهد شد و باید از طریق آنژیوگرافی و به وسیله آمپلاتزر (Amplatzer) بسته بشه و ما موندیم یه دنیا سوال و نگرانی ... دکتر هم خیلی به ما توضیح داد و گفت میتونید برید تحقیق کنید و به چند تا دکتر دیگه نشون بدید و تصمیم بگیرید و گفت از الان تا 1 سال دیگه فرصت دارید در این خصوص اقدام کنید ولی بهتر هست که این عمل تا قبل از پاییز انجام بشه چون با شروع پاییز احتمال سرماخوردگی بیشتر میشه و باعث بروز عفونت میشه .... ما با پریشونی از مطب دکتر اومدیم بیرون و همون موقع زنگ زدیم به مامانی گفتیم البته من به مامان جون نگفته بودم تا نگران نشه و مامانی هم از همه جا بیخبر وقتی مامان جون بهش زنگ زده بود قضیه رو گفته بود ... برگشتیم خونه و توی راه هم توی ماشین طق معمول آناهید خانم حالش به هم خورد و حال بد ما رو بدتر کرد .... حالا باید بریم دنبال دکتر و تحقیق در این مورد که چه کنیم

با خانم دکتر شهرام مشورت کردیم و ایشون به ما دکتر سلگی که مطبش بالای میدون ونک بود رو معرفی کرد و باهاشون تماس گرفت که یه وقت فوری به ما بدن و روز یکشنبه 16 ام رفتیم پیش دکتر سلگی و مجدد اکو انجام داد و دقیقا همون حرفهای دکتر میری رو زد و وقتی ازشون درمورد عمل پرسیدیم گفتند که خودشون انجام نمیدن و 2 تا دکتر این کار رو انجام میدن یکی دکتر میری در بیمارستان بهمن و همینطور دکتر مجتهدزاده در بیمارستان شهید رجایی و حالا ما موندیم بین انتخاب یه دکتر با سابقه بیشتر ولی بیمارستان دولتی و یا یه دکتر جوان تر با سابقه کمتر (سابقه خوب ولی کمتر به نسبت دکتر مجتهدزاده) و بیمارستان خصوصی،  در نهایت تصمیم بر این شد که روز 4شنبه 19 ام بریم پیش دکتر مجتهدزاده و نظر ایشون رو هم بدونیم، بازم داستانهای تکراری رفتن دکتر و گریه های آناهید موقع گرفتن اکو و شنیدن حرفهای تکراری که راهکار یکی بود عمل و بس .... تنها تصمیم انتخاب دکتر و بیمارستان بود ... شراید بدی بود هر کس یه چیزی میگفت  و من واقعا داشتم دیوونه میشدم که چه راهی رو انتخاب کنم حتی به استخاره هم فکر کردم و البته استخاره اینترنتی هم کردم که به یقین نرسیدم و در نهایت با تمام دغدغه های فکری تصمیم گرفتیم که بیمارستان بهتر و درنتیجه دکتر میری که از اول آناهید رو ویزیت کرده بود رو انتخاب کنیم و خانم دکتر داوری که سرپرست تیم پزشکی در بیمارستان بهمن بودند تماس گرفتم برای هماهنگ کردن وقت عمل. بعد رفتیم مطب دکتر نخستین داوری و من قبلا اسم ایشون رو تو اینترنت جستجو کرده بودم و دیده بودم که با تیم دکتر مجتهدزاده هم کار میکنن و فوق تخصص قلب کودکان هست ولی اولش تو بیمارستان بهمن ایشون رو بادکتر دیگری که داروساز بودند و اسمشون داور بود اشتباه گرفتم و همش ناراحت بودم که چرا یه دکتر داروساز رو به عنوان دکتر سرپرست و هماهنگ کننده به من معرفی کردند ولی وقتی رفتیم بیمارستان فهمیدم که اشتباه کردم و ایشون دقیقا همون خانم دکتر نخستین داوری بودند که تو اینترنت دیده بودم و خیلی تعریفش رو شنیده بودم البته در موردش نوشته بودند تو یه وبلاگ که در نگاه اول خیلی خوش برخورد نیستند و وقتی رفتیم پیش ایشون تقریبا داشتم به همون نتیجه میرسیدم علاوه بر برخورد خشک و رسمی اولیه خیلی هم ما رو ترسوند و مشکل آناهید رو برامون توضیح داد و ما تا قبل از اون اسمش رو مشکل نمیذاشتیم ولی با برخورد ایشون ما خیلی ترسیدیم در نهایت بعد از انجام مجدد اکو نظرات قبلی رو تایید کرد و به ما گفت که ایشون استاد تمام این دکترهایی بوده که ما تا به حال پیششون رفتیم که واقعا هم همینطور بود . در نهایت مقرر شد روز 30 تیر یکشنبه نوبت عمل آناهید در بیمارستان بهمن باشه. در این فاصله هم روز سه شنبه بابا امیر رفت از شرکتی که آقای دکتر میری معرفی کرده بود آمپلاتزر رو تهیه کرد و سر همین مساله هم ما خیلی استرس داشتیم چون دنبال جنس ساخت آلمان بودیم که متاسفانه در سایز مورد نیاز آناهید موجود نبود و در نهایت از همون شرکت خریداری کردیم و نکته جالب اینجا بود که مدیر شرکت که یک آقای دکتری بودند از همسفران ما در سفر چین بود .. اینجاست که میگن کوه به کوه میرسه آدم به آدم نمیرسه ولی اینجا آدم به آدم رسید.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:38 بعد از ظهر | سه شنبه 28 آبان 1392 توسط مامان آناهید
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ











در اين وبلاگ
در كل اينترنت